۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه








علی کوچیکه تو باغچه
چی میچینه؟
الوچه
الوچه باغ بالا
جرات داری؟ ..بسم الله



" به علی گفت مادرش روزی "

شعری زیبا از فروغ فرخ زاد که در نگاه اول بیشتر به نظر یک شعر کودکانه می اید. یک شعر چند لایه , چند بعدی, که خواننده را به یاد " ماهی سیاه کوچولو "ی صمد بهرنگی می اندازد. اما در قالبی گویاتر وزیباتر. در این شعر علی کوچولو خواب یک ماهی میبیند, ماهی که نماد جنبش و تلاش و حرکت است , حرکتی که از یک برکه پر از کرم وکثافت ومرض , خودرا به دریای بیکران پاک وزلال و اقیانوس ازادی و رهایی میرساند .
ماهی , علی کوچولو را از خواب کودکانه اش میپراند , بیدار میکند تا در این خفقان وبی عدالتی و ستم , حقکشی ها , و اعدام ها راه خودش را پیدا کند , در این دنیایی که دیکتاتورش , شاه ش , رهبرش , یا در واقع همان خدایش را همیشه یکدسته چاپلوس و خاله خانباجی و مداح , ودسته دیگر قداره بند و اوباش و شعبان بی مخ ولباس شخصی و چاقوکش اورا همراهی می کنند و بوق وکرنای تبلیغات رسانه هایش بر اسمان بلند است..
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه اقا بالاخان زار زدن
دنیایی که وقتی خداش تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسته خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسته قداره کش از جلوش مییاد
دنیایی که , هرجا میری
صدای رادیوش میاد
علی کوچولو , واله وشیدای ماهی خوابش میشود . از خواب میپرد , بیدار میشود , عاشق میشود , و ماندن و زندگی عادی برایش تهوع اور میشود و ره توشه برمیدارد و قدم درراه بی برگشت میگذارد..
میبرتش , میبرتش
از توی این دنیای دلمرده چاردیواریا
نقنق نحس ساعتا
خستگی ها بیکاریا
دنیای اش رشته ووراجی وشلختگی
درد قولنج ودرد پرخوردن ودرد اختگی
دنیای بشکن زدن ولوس بازی
عروس ودوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا را الکی گز کردن
از عربی خوندن یک لچک به سر حض کردن

دلواپسی های مادر بزگش ننه قمر خانوم , وندایی , که به او هشدار میدهد که این راهی را که انتخاب کرده راهی خطرناک است ../..خواب کجا , حوض پراز اب کجا../.. این راه عاقبتش تخت مرده شور خانه است . ونصیحتش میکند که دست از ماهی خوابش بردارد و میتواند مثل مردم عادی از زندگی لذت ببرد , ازدواج کند , ماشین دودی سوار بشود , وهزاران بهانه برای زندگی مرفه و اسوده داشته باشد , و ازادی و برایش نان واب نمیشود
علی کوچولو , علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخت مرده شور خونه؟
گیرم توهم خودتو به اب شور زدی
رفتی واون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه؟ ماهی که ایمون نمیشه , نون نمیشه
یه وجب پوست تنش واسه فاطی تمبون نمیشه
دست که به ماهی بزنی , از سرتا پات بو میگیره
بوت تو دماغا میپیچه , دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب , بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صدتا یه غاز حل مسایل نکنی
اما برای علی کوچیکه ../ دنیا همونجاست که همونجا اخر خاکه علی../ ونمیخواهد بماند و نمیخواهد تا خرخره توی لجن فرو برود و این حرف ها , حرف ان دسته ادمهای بی دردی است که آرمانشان شکمشان وزیر شکمشان است و فقط وفقط به فکر لذت و سود جویی و پرهیز کردن از خطرند و آسایش و ارامش خودشان را بر همه چیز ترجیح میدهند..
این حرفها حرف اون کسونیس که اگه
یه بار شد و تو عمرشون یه خواب دیدن
خواب پیاز وترشی ودوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چکار به کار یک خیگ شکم تغار داره
ماهی که هیچی , سگشم
ازاین تغارا عار داره
ماهی تو آب میچرخه و ستاره دس چین میکنه
اونوخ به خواب هرکی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
................................................................................
................................................
" به علی گفت مادرش روزی "

علی کوچولو
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید بادست
سه چارتا خمیازه کشید
پاشد ونشس
چی دیده بود ؟ چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دوزاری
انگار که یه طاق حریر
با حاشیه منجوق کاری
انگار که رو برگ گل لاله عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی میکردن تو چشاش
دوتا نگین کرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز میکرد
که بادبزن فرنگیاش صورت آبو ناز می کرد
بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید واشپزخونه ونذزی پزون
شمردن ستاره ها , تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو اجر فرش حیاط
بوی لواشک , بوی شکلات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاه پریون
تو یه کجاوه بلور
به سیر باغ وراغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهی های ددری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هرچی که بود
هرکی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله وشیداش شده بود
همچی که د برد که به اون
رنگ روون , نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد وبارون زد وآب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی واشد
دسته گلا دور شدن ودود شدن
شمشای نور سوختن ونابود شدن
باز مث هر شب روسر علی کوچیکه
دسمال اسمون پراز گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
باد توی بادگیرا نفس نفس میزد
زلفای بیدو میکشید
از روی لنگای دراز گل اغا
چادر نماز کودریشو پس میزد
رو بند رخت
پیرهن زیرا وعرق گیرا
دس میکشیدن به تن همدیگه و حالی به حالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیرکا
سازا راو کوک کرده بودن ساز میزدن
همچی که باد آروم میشد
قورباغه ها از ته باغچه زیر اواز میزدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی , تو نخ یه دنیای دیگه
علی کوچیکه
سحر شده بود
نقره نابش رو میخواس
ماهی خوابش رو میخواس
راه آب بود وقرقر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب
" علی کوچیکه , علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانوم
یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا؟
کاری نکنی که اسمتو
تو کتابا بنویسن
سیاه کنن طلسمتو
آب مث خواب نیست که آدم
ازاین سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
تو چارراهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور وکچل نیستی علی, سلامتی , چی چی ات کمه؟
میتونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
قد بکشی , خال بکوبی , جاهل پامنار بشی
حیفه آدم اینهمه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل حالا فصل گوجه وسیب وخیار و بستنیس
چند روز دیگه , تو تکیه , سینه زنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخت مرده شور خونه؟
گیرم تو هم خودتو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه , نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تمبون نمیشه
دس که به ماهی بزنی
از سرتا پات بو میگیره
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب , بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صدتا یه غاز
حل مسائل نکنی
سرتو بذار رو ناز بالش , بذار بهم بیاد چشت
قاچ زینو محکم چنگ بزن, که اسب سواری پیشکشت "
حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو میریخت تو پاشوره و درمیرفت
انگار میخواس تو تاریکی
داد بکشه : " اهای زکی
این حرفها حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد ویه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی ودوغ و چلو کباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه دیگ شکم تغار داره
ماهی که هیچی , سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب میچرخه وستاره دس چین میکنه
اونوخ تو خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
میبرتش , میبرتش
ازتوی این دنیای دلمرده چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا , خستگیا , بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی وشلختگی
درد قولنج ودرد پر خوردن ودرد اختگی
دنیای بشکن زدن ولوس بازی
عروس ودوماد بازی وناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک به سر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه , تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه ی اغابالا خان زار زدن
دنیایی که هروقت خداش تو کوچه ها پا میذاره
یه دسته خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسته قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش , میبرتش , از توی این همبونه کرم وکثافت ومرض
به ابیای پاک و صاف اسمون میبرتش
به سادگی کهکشون میبرتش "
آب از سر یه شاپرک گذشته بود وحالا داشت فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش میزد
آه میکشید
دست عرق کرده وسردش رو یواش , به پاش میزد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم به خدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم به خدا
دادم تمام سرسرا رو آب وجارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو واون رو بکنن
به نوکرای باوفام سپردم
کجاوه بلورمم آوردم
سه چارتا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا میرسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونهای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سرراه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعدا باهاشون , تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پاکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
هرکه که دریا رو به عمرش ندیده
از زندگیش چی فهمیده
خسته شدم حالم بهم خورده از این بوی لجن
اونقده پابه پا نکن که دوتایی
تاخرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا , وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و , هلفی تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فروکشید
دایره های نقره ای , توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و ازسرنو
به زنجیرای ته حوض یسته شدن
چرخ میزدن رو سطح آب
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ میزدن چن تا حباب
تو تاریکی رو سطح آب
علی کجاست؟
تو باغچه
چی می چینه ؟
الوچه
الوچه باغ بالا
جرات داری ؟ .. بسم الله
...................................................

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه







بیشتر مردم ایران "اقای دوربینی" را می شناسند اقای دوربینی عاشق شهرت است وعاشق دوربین ,درهر مراسمی که خبرساز باشد وعکس وفیلمی از ان در رسانه ها منتشر شود هرطور شده خودش را به انجا میرساند. او در اینکارها استاد است ومیداند کجاها بایستد تا در کادر دوربین قرار بگیرد وعکسش خوب بیافتد, برایش فرقی نمیکند که مراسم چه باشد, سیاسی, اجتماعی, فرهنگی , هنری , نماز جمعه , راهپیمایی های خیابانی , مراسم تجلیل از یک هنرمند باشد یا تشییع جنازه اش , هیچکدام مهم نیست فقط مهم اینست که فیلمش یک جایی نشان داده شود ویا عکسش جایی چاپ شود و این زیباترین لحظه زندگی اوست

احمدی نژاد هم عاشق شهرت است وعاشق دوربین , وقتی که منشور حقوق بشر کورش وارد ایران میشود خوب میداند که نباید فرصت را ازدست بدهد , چون منشور حقوق بشر کورش نماز جمعه ی تکراری نیست که کسی نگاه نکند یا یکمشت از خودشانی ها نگاه کنند, این مراسم در سرسر جهان چه ملی گرا باشد چه کمونیست , چه مذهبی باشد چه سکولار ,چه کرد باشد چه بلوچ , ایرانی هرجا که باشد فیلمش وعکسش را نگاه میکند , این عکسها در تاریخ ماندگار میشوند واین همان چیزی است که احمدی نژاد میخواهد, گرچه مضمون منشور حقوق بشر کورش را قبول ندارند و حتی خود کورش را هم قبول ندارند ومیگویند این منشور با خط مشی رهبری وولایت فقیه در تضاد است(البته ماهم همین را میگوییم که حقوق بشر چه ربطی به ناقضان حقوق بشر وجنایت علیه بشریت دارد) ولی اینجا جایی است که خوراک احمدی نژاد است اگر سرش هم برود باید بیاید و عکسش را بگیرد برای ثبت در تاریخ بسیار سوژه خوبی است

در سفرهای استانی ودرون کشوری وبرون کشوری هرجا میرود لباس محلی انجا را میپوشد گرچه معنی این کاررا نمیداند , مهم نیست فقط مهم اینست که فردا روزنامه ها عکسش را چاپ بزنند , کردستان و افریقا برایش فرقی نمیکند

میلیاردها دلار خرج میکند تا ماهواره ای با موشک پرتاب کننده اش از جایی خریداری شود وبه فضا پرتاب شود ,مهم نیست برای ایران دستاوردی دارد یا نه فقط مهم اینست که احمدی نژاد در این لحظه تاریخی عکسش را بگیرد , والا این ادم نمیداند دستاورد با دستبرد هم فرق میکند

او عاشق شهرت است و لحظات خبر ساز حتی اگر مزدوری از طرف خودش ترقه ای را انطرفتر منفجر کند و احمدی نزاد هم با خونسردی وانمود کند که از این سوء قصد ها نمیترسد و همان روز تمام روزنامه ها ورسانه های خبری جهان این خبر سوء قصد را با تیتر درشت منتشر کنند , واقعاُ چه لحظات با شکوهی.!!!

او عاشق شهرت است چه به نام باشد چه به ننگ برایش فرقی نمیکند, به نیویورک میرود وخدا میداند که چقدر از جیب مردم خرج میکند تا کانال های خبری معروف با او مصاحبه کنند وبا دروغ ونیرنگ سعی میکند خودش را طرفدار دموکراسی نشان بدهد وهمه دنیا هم میدانند که دروغ میگوید ولی برای او فرقی نمیکند..فقط مهم اینست که در رسانه ها مطرح بشود

در یکی از سخنرانی هایش وقتی از سفرش به نیویورک تعریف میکرد میگفت: یک بچه سه چهار ساله ای که بغل مادرش بود با انگشت من را نشان داد وبه مادرش گفت " مامان ببین محمود" او برایش هیچ فرقی نمیکند که این سفر ها چه دستاوردی داشته باشد این وسط که اوضاع بلبشو وقاراشمیش است فقط وفقط این اقا فکر معروف کردن خودش است , ادم دلش برای " اقای دوربینی " میسوزد که چرا از داشتن اینهمه امکانات محروم است

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه











در یکی ازهمین ولایات خودمان شیخی بود که هرروز بالای منبر میرفت و خلق الله را موعظه میفرمود, از میان عامه مردم مریدان بسیاری دور وبرش جمع شده بودند وبه لطف هدایا و مبالغی که از مردم میگرفت روزگار را به راحتی و خوشی سپری میکرد , شیخ که از راحتی و پر خوری فربه شده بود روزی خواست بالای منبر برود, پله اول و دوم و سوم را که طی کرد ناگهان پایش لغزید و باد صداداری از وی خارج شد. طوری که حاضران مجلس همه بشنیدند وبی اختیار خندیدند. شیخ خجالت زده از این پیشامد از منبر فرود امد وبه خانه برگشت , چند روزی در خانه بماند تا مگر این اتفاق کم کم فراموش شود. اما این اتفاق در این ولایت چیزی نبود که به راحتی فراموش شود. شیخ که دید دیگرجایی برای ماندن نیست, شبانه خانه وکاشانه خود را ترک کرد و رفت و رفت ورفت تا به دیاری رسید که نه کسی اورا میشناخت و نه او کسی را میشناخت. سالهای سال بدین منوال گذشت و شیخ که کم کم پا به سن پیری گذاشته بود از غربت و نداری به ستوه امد و با خود اندیشید که : مدت زیادی از این واقعه گذشته بهتر انست که به دیار خود برگردم حتما مردم فراموش کرده اند. وبدین فکر دوباره به دیار خود برگشت و وارد ولایت شد. وقتی به نزدیک خانه خود رسید چند کودک را دید که مشغول بازی بودند, خانه خود را با انگشت نشان داد و ازکودکان پرسید این خانه از کیست؟ کودکان با هم گفتند: این خانه را میگویی از شیخ ...ی است و سالهاست که رفته ودیگر برنگشته! . شیخ که این را شنید روی خود را پوشاند و رفت ودیگر هرگز بدانجا بر نگشت.
حال ,حکایت "استاد" ما هم شبیه حکایت شیخ ...ی است که وقتی برروی صحنه رفت و رئیس جمهور محبوب خود را دید انچنان از خود بیخود شد که حرکات و حرفهایی از خود بدر کرد که صد رحمت به " باد شیخ " وبقول خودش ناخواسته گرفتار ان شد و برای فرار از سرزنش مردم میباید ترک دیار کند . استاد با الم-شنگه بازی سعی بسیار کرد که این ابرو ریزی را توجیه کند وبر ان سرپوش بگذارد ولی خود استاد قلابی این را خوب میداند که دیگر کار ازکار گذشته و دیگر جایی برای ماندن نیست. واگر هم نروند از پوست کلفت شان است.




۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه




پس از واقعه ترور امیر کبیر, بی شک تلخ ترین رویداد در تاریخ ملت ایران , کودتای بیست وهشت مرداد است. امریکا که حفظ دیکتاتور را برابر با حفظ منافع خود در ایران و منطقه می دید , با کمک ارازل و اوباش داخلی و حمایت روحانیت ,که دولت ملی مردمی مصدق را همسو با عقاید واهداف خود نمی دید, این کودتای ننگین را صورت داد.
دیکتاتور بر سرکار امد, مصدق برکنار شد , به زندان افتاد و محاکمه شد ....
اخوان ثالث ان سالها در" زندان زرهی" بود , وقتی او را با دیگر زندانیان برای هواخوری می بردند, مصدق آن مرد بزرگ وبزرگوار تاریخ معاصر ایران را می دید که در یک حصار سیمی خاص به تنهایی راه میرفت وقدم میزد, مثل شیری در قفس . در آن وقت ها که حتی بردن نام مصدق هم درد وسر ساز بود , اخوان شعری را میسراید وبالای ان مینویسد : برای پیر محمد احمدابادی.

برای پیر محمد احمد ابادی

دیدی دلا که یار نیامد.............گرد امد و سوار نیامد
بگداخت شمع وسوخت سراپای.....وان صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه وخوان را ........... وان ضیف نامدار نیامد
دل را وشوق را وتوان را....... غم خورد و غمگسار نیامد
وان کاخ ها زپایه فروریخت..... وان کرده ها به کار نیامد
سوزد ذلم ع به رنج وشکیبت ........ ای باغبان بهار نیامد
بشکفت بس شکوفه وپژمرد........ اما گلی به بار نیامد
خوشید چشم چشمه ودیگر ......... آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر ....... کز بندت ایچ عار نیامد
سودت حصار و پیک نجاتی ...... سوی تو وان حصار نیامد
زی تشنه کشتگاه نجیبت ........ جز ابر زهر بار نیامد
یکی از ان قوافل پر ............. باران گهر نثار نیامد
ای نادر نوادر ایام .............. کت فر و بخت یار نیامد
دیری گذشت وچون تو دلیری ...... در صف کارزار نیامد
افسوس کان سفاین حری .......... زی ساحل قرار نیامد
وان رنج بی حساب تو , درداک ...... چون هیچ در شمار نیامد
وز سفله یاوران تو در جنگ ...... کاری بجز فرار نیامد
میدانم ودلت که غمان چند .......... آمد ور آشکار نیامد
چندان که غم به جان تو بارید ...... باران به کوهسار نیامد


۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه


امروز, در این "باغ بی برگی " خفتن میوه سربه گردونسای دیگری را در تابوت پست خاک , به سوگ می نشینیم
-محمد نوری دیگر نمی خواند ولی,
صدای گرمش ,همیشه در گوشمان ویادش همیشه در خاطرمان زنده خواهد ماند.




-----------------------------------------------------------------------------

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه


پس از پیروزی انقلاب ، آقای خامنه ای به اخوان ثالث تلفن می کند و از وی درخواست می کند که به میدان بیاید و با شعر و زبان از انقلاب حمایت کند ، اما اخوان که شاعری است زیرک وآزاده در پاسخ می گوید « ما همیشه بر سلطه بوده ایم نه با سلطه » 
چند روزی پس از رد پیشنهاد خامنه ای ، چند نفری در خیابان راه را بر اخوان می بندند و اورا به شدت کمک میزنند ، حقوق باز نشستگی اخوان قطع می شود و آقای خامنه ای در یکی از خطبه های نماز جمعه خود اخوان را « هیچ » خطاب می کند 
اخوان یکی از زیباترین شعرهای زبان پارسی را با مطلع « هیچم و چیزی کم » در پاسخ به او سرود ، با شعر اخوان نام خامنه ای نه به دلیل شعر شناسی او بلکه به دلیل رفتار غیر انسانی او با اخوان در تاریخ شعر معاصر فارسی ثبت شد.

هیچم
هیچم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینی 
وز اهل عالم های دیگر هم

یعنی چه ؟ پس اهل کجا هستیم ؟
از اهل عالم هیچم وچیزی کم

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ، عالمی دارد
پس زنده باش مثل شادی ، غم
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم
ومثل عاشق ، مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما ، هیچم و چیزی کم

رفتم فراز بام خانه ، سخت لازم بود
شب بود و مظلم بود وظالم بود
آنجا چراغ افروختم ، اطراف روشن شد
و پشه ها وسوسک ها بسیار دیدم
که اینک روشنایی خرده خواهد شد
کشتم اسیر بی مروت زرده خواهد شد 
باغ شبم افسرده ، چون خون مرده خواهد شد

خاموش کردم روشنایی را 
آن پشه ها و سوسک ها رفتند

غم رفت ، شادی رفت
و حول و حسرت ترک من گفتند

از بام پایین آمدم و آرام 
همراه با مشتی غم وشادی
و با گروهی زخم ها و عده ای مرحم
گفتیم بنشینم

نزدیک سالی مهلتش  یک دم
مثل ظهور اولین پرتو
مثل غروب آخرین عیسای بن مریم
مثل نگاه غمگنانه ما
مثل بچه آدم
آنگه نشستیم و بی خوبی خوب فهمیدیم
با آن چراغ روز وشب خامش تر از تاریک

هیچم و چیزی کم

.......................................................................

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه



.شتری راخبر آوردند مادرت پسری زایید.
.گفت: خوش خبر باشی ولی برای من که بار خودم می برم و جان خودم می کنم , مادرم چه پسر بزاید چه دختر, هیچ فرقی نمیکند.

.برای من که در درازای تاریخ بار خودم را برده ام و جان خودم را کنده ام و این دزدان وچپاولگران که فقط ادعای برادری من .داشته اند . نه تنها باری از دوشم بر نداشته اند, بلکه تا انجا که توانسته اند بار از گرده ام کشیده اند و حق هیچ اعتراضی برایم .قائل نبوده اند.... امدند بارشان را بستند ورفتند و ما همان بدبخت و خوار وبی نصیب ماندیم وباز غارتگری دیگر....

.در کشوری که هیچ جایی برای مصدق ها وامیرکبیرها نیست. مام وطن میخواهد چه بزاید .چشم انتظار برادری نیستم!. .ابلهی,راهزنی , خائنی یا دیوانه ای چونان دیروز؟؟.. یا حرام لقمه ای پست و شیاد چونان امروز؟.. نه... برای من هیچ فرقی نمی .کند
.کوتاه اینکه , دیگی که برای ما نمیجوشد بگذار کله سگ تویش بجوشد واین کله سگ هم انقدر بجوشد تا بسوزد و بوی گندش همه .دنیا را بگیرد, همانطوری که دنیا را گرفته و همه بینی های خودشان رااز این بوی متعفن گرفته اند.

." جخ امروز از مادر نزاده ام " . شعری از شاملو که ادم تا مغز استخوانش لحظه لحظه تاریخ بیقراری را احساس میکند.
------------------------------
.جخ امروز از مادر نزاده ام
.نه
.عمر جهان بر من گذشته است
.نزدیک ترین خاطره ام خاطره قرن هاست
.بارها به خون مان کشیدند
.بیاد ار,
.تنها دست اورد- کشتار
.نان پاره قاتق سفره بی برکت ما بود.

.اعراب فریبم دادند
.برج موریانه را با دستان پر پینه خویش بر ایشان در گشودم
.مرا وهمه گان را بر نطع سیاه نشاندند و گردن زدند
.نماز گذاردم و قتل عام شدم
.که " رافضی "ام دانستند
.نماز گذاردم وقتل عام شدم
.که" قرمطی" ام دانستند
.انگاه قرار گذاشتند که ما وبرادرانمان همدیگر را بکشیم و
.این
.کوتاه ترین راه وصول به بهشت بود
.به یاد ار
.که تنها دست اورد کشتار
.جل پاره بی قدر عورت ما بود

.خوش بینی برادرت ترکان را اواز داد
.مرا وترا گردن زدند

.سفاهت من چنگیزیان را اواز داد
.ترا وهمه گان را گردن زدند
.یوغ ورزاو بر گردنمان نهادند
.گاو اهن بر ما بستند
.وبر گرده مان نشستند
.و گورستانی چندان بی مرز را شیار کردند
.که بازماندگان را هنوز ازچشم خونابه روان است

.کوچ غریب را به یاد ار
.از غربتی به غربت دیگر
.تا جستجوی " ایمان "
.تنها فضیلت ما باشد

.بیاد ار
.تاریخ ما بی قراری بود
.نه باوری .. نه وطنی ..