دوشنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۱۲















وتو چه می دانی نماز شب چیست!


آقای سردار نقدی دو سال پیش در جمع برادران بسیجی گفتند که : « ناو هواپیمابر امریکایی لگنی بیشتر نیست » ، همان موقع ما هرچه بالا و پایین این ناو دراندشت را وراندازکردیم که ببینیم کجایش به لگن می ماند و این سردار عزیز اسلام از کدام سمت و سو به این ناو نگاه می کرده که به نظرش لگن می آمده ، چیزی سرمان نشد،  تا اینکه همین سردار امسال در جمع همان برادران بسیجی فرمودند: اگر روزی تيم فوتبالی داشته باشيم كه بازيكنان آن نماز شب بخوانند و با وضو و به نيت برافراشتن پرچم اسلام به ميدان بروند، می توانيم تيم فوتبال برزيل را هم شكست دهيم.

ما تازه فهمیدیم که ای دل غافل ما کجای کاریم !! نماز شب …..!!! ..نه اینکه ما خودمان بصیرت نداریم و  نماز راست راستکی هم سعادت خواندنش را نداشته ایم تا چه رسد به نماز شب  با وضو و با نیت ، این است که از خاصیت  شگفت انگیزش هم بکلی غافل بوده ایم ، فکرش را بکنید  بازیکنان تیم مثلاً « صبا باطری »  نماز شب بخوانند و وضو بگیرند و با نیت برافراشتن پرچم اسلام بروند میدان و تیم فوتبال برزیل را شکست بدهند، چه محشری می شود ، اگر اینطور باشد  سردار عزیز ما  اگر  ناو هواپیما بر امریکایی را لگن می دیده اند چندان هم چیز عجیبی نمی دیده اند  نماز شب خوانده بوده اند و وضو گرفته و نیت  هم کرده بوده اند ، این چیزها فقط برای آنهایی که بصیرت ندارند عجیب است، البته ناگفته نماند که رضازاده هم که وزنه های سیصد چهارصد منی یکضرب بالای سرشان می بردند، شب قبلش یک جورایی نماز شب میخواندند  بعد به میدان میرفتند

واما..
 اخیراً چند تا از این « لگن ها » همینطوری سرشان را انداخته اند پایین  آمده اند توی ابهای مملکت ما  و ممکن است که خدای ناکرده خطری را متوجه پرچم اسلام  بکنند  به آقای سردار نقدی پیشنهاد می کنیم ، چند تایی از فرماندهان بسیج  منجمله خود سردار اول نماز شب بخوانند و با وضو  و به نیت برافراشتن پرچم اسلام هر کدام یک لگن بیندازند روی ابهای نیلگون خلیج پارس و خودشان هم بنشینند تویش که همین لگن به برکت  نماز شبی که شب قبلش خوانده اند و نیتی که کرده اند میشود ناو هواپیمابر و از آنطرف ناو هواپیمابر آمریکایی هم می شود لگن ، یعنی درست بر عکس ، حالا با این وضعیت در یک تعقیب و گریز این لگنهای هواپیمابر رابفرستند جایی که زکی خان عرب رفت ، که های آمو ! شما که نمی توانید دماغتان را بگیرید این لگن ها را برداشته اید آمده اید اینجا که چی ؟ البته  بهترین راه اینست که افسار این لگن ها  را به دست بگیرند و بیاورندشان یک جایی و پس از رمز گشایی بدهند برادران متخصصین داخلی وارد چرخه تولید بکنند.

و پیشنهاد دیگر اینکه ، این چند تا هواپیمای اف ۲۲ هم که تازه آورده اند بغل گوش مان ، بدهند برادران ارتش سایپری و البته بعد از اینکه نماز شب شان را خواندند وبعدش وضو گرفتند و به نیت برافراشتن پرچم اسلام  خیلی راحت  با هر نوع ریموت کنترل که باشد حتی همین ریموت کنترل های اسباب بازی هم می توانند کنترلشان را به دست بگیرند و بیاورندشان همینجا با موفقیت به زمین بنشانند و بدهند  اول رمز گشایی و سپس تولید انبوه بشود 

و پیشنهاد آخر این است که با همان ترتیباتی که سردار فرمودند ، به راحتی می توانند دنیا را یک انگشتی و دیپلماتیک!!!! مدیریت  کنند  ،که در صورت خواندن نماز شب مشکل تفاوت فرهنگی هم پیش نمی آید.

......................................................................................




چهارشنبه ۷ مارس ۲۰۱۲














کاوه یا اسکندر




موجها خوابیده اند آرام و رام                      طبل طوفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند                آبها از آسیا افتاده است  
  
در مزار آباد شهر بی تپش                         وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان  بی خروش وبی فغان                 خشمناکان بی فغان وبی خروش

آه ها در سینه ها گم کرده راه                       مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده است             هرچه غوغا بود و قیل وقال ها

آب ها از آسیا افتاده است                            دارها برچیده ، خونها شسته اند
جای رنج وخشم وعصیان بوته ها               خشکبنهای پلیدی رسته اند

مشت های آسمانکوب قوی                           وا شده است و گونه گون رسوا شدست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار                        کاسه پست گداییها شده است

خانه خالی بود وخان بی آب ونان              وانچه بود آش دهن سوزی نبود  
این شب است آری شبی بس هولناک           لیک پشت تپه هم روزی نبود

باز ما ماندیم و شهر بی تپش                     وانچه کفتار است وگرگ و روبه است
گاه می گویم  فغانی بر کشم                        باز می بینم صدایم کوته است

باز می بینم که پشت میله ها                       مادرم استاده ، با چشمان تر 
ناله اش گم گشته در فریادها                        گویدم گویی که : من لالم تو کر

آخر انگشتی کند چون خامه ای                   دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز                تو عجب دیوانه ای خود کامه ای

من سری بالا زنم چون ماکیان                      از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر                       هر چه آن گوید ، این بیند جواب

گوید آخر ...پیرهاتان نیز ...هم                    گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند وفریب                        گویم آنها بس به گوشم خوانده اند

گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت                  من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند                    گوش کز حرف نخستین بود کر

گاه رفتن گویدم نومیدوار                             وآخرین  حرفش که این جهل است ولج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود                 وآخرین حرفم ستون است وفرج

می شود چشمش پراز اشک وبه خویش        میدهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی وباز          دزد مسکین برده سیگار مرا

آبها از آسیا افتاده ، لیک                             باز ما ماندیم وخوان این وآن
میهمان باده وافیون وبنگ                          از عطای دشمنان و دوستان

آبها از اسیا افتاده لیک                               باز ما ماندیم و عدل ایزدی
وانچه گویی گویدم هر شب زنم                  باز هم مست و تهی دست آمدی

آن که در خونش طلا بود وشرف                  شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین نا پیدا به دست                       رو به ساحلهای دیگر گام زد

در شگفت از این غبار بی سوار                   خشمگین ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک                             باز ما با موج وتوفان مانده ایم 

هرکه آمد بار خود را بست ورفت                  ما همان بدبخت وخوار وبی نصیب
زان چه حاصل ، جز دروغ وجز دروغ ؟        زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟  

باز می گویند :‌ فردای دگر                          صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید !               کاشکی اسکندری پیدا شود


اخوان ثالث

......................................................................................................

دوشنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲

دعوت جمعی از بلاگرها به تحریم فعال نمایش انتخاباتی حکومت ایران 



دیو اقتدارگرایی و مطلق طلبی حکومت ایران، که پیش از این و بی آنکه اعتقادی به جمهور مردم داشته باشد، در لباس جمهوریت رخ نهان کرده بود، در انتخابات ۸۸ و حوادث پس از آن چهره عیان نمود و هر چه دیوان همه دارند را یک جا به نمایش درآورد. تقلب٬ خیانت٬ قتل٬ جنایت و تجاوز را ضمیمه کودتای نظامی سرداران فربه از ثروت های نفتی نمود تا حجت را بر همگان تمام نماید که این دیوِ زنجیرپاره کرده‌ی استبداد دینی به قفس برنمی‌گردد. پیداست که پس از انتخابات ۸۸ در این شهر پرآشوب٬ سمفونیِ اصلاح آواز بی محل تاریخ ‌گذشته‌ای بود که هم خنده‌ی مردمان تلخ کام ایران را برمی انگیخت و هم قهقهه‌ی تمسخرآمیز اصحاب استبداد را. هم از این رو بود که مردم و همراهان بزرگ سبزشان دست از اصلاحاتی که صرفا در حضور انتخاباتی خلاصه میشد کشیدند و به جای آن، مسیر ایستادگی و مقاومت در برابر استبداد را برگزیدند.

اینک اما در سردترین فصل حیات سیاسی معاصر ایران، دوباره سیرک انتخاباتی جدیدی به راه افتاده است. حکومت که مشروعیت خود را از دست رفته می‌بیند به دنبال آن است که به این فضای بسته‌ی خفقان‌آور٬ به خیال خام خویش٬ گرمایی ببخشد تا برای اجرای نمایشنامه مضحک انتخابات، باز تعدادی تماشاچی و بازیگر فراهم نماید. اما کیست که نداند حکومت ایران، انتخابات را نه برای اعمال اراده مردم بلکه برای بزک کردن چهره واقعی استبدادی‌اش به نمایش می گذارد، و کیست که نداند دستاورد این سیرک انتخاباتی قرار است صندوق های از پیش پر شده ای باشند که آمارهای پیشاپیش تعیین شده‌ و دروغین ۶۳ درصدی و  یا شاید هم 
 98.2 درصدی را به نمایش نهند؛ و محصول این صندوق ها قرار است نمایندگان گلچین شده ای باشند که به فرمان بیتِ استبداد، قیام و قعود کنند و بر فسادهای سیاسی و اقتصادی فراگیر چشم بپوشند. پر واضح است که قرار نیست با این انتخابات اتفاق خاصی بیفتد جز اینکه چند روزی دستگاههای تبلیغاتی حکوت با توسل به آمارهایی دروغ مدعی حضور "حماسی" مردم شوند تا سرمه بر چشمان فساد ساختاری حکومت بکشند بلکه کمی از آب رفته را به جوی خشک مشروعیت نظام برگردانند. روشن است که در این شرایط جریان‌های اصیل سیاسی هرگز حاضر نمی شوند که بازیگر این نمایش مضحک انتخاباتی شوند و آبروی خود را هزینه گرم کردن تنور سرد این انتخابات نمایند.
انتخابات ۸۸ و حوادث پس از آن حجت را بر همه فعالین و گروههای سیاسی تمام نمود و نشان داد که ظرفیت اصلاح انتخاباتی نظام کاملا به اتمام رسیده و دیگر ذیل نام اصلاحات نمی توان به عرصه انتخابات بازگشت و از مردم مطالبه‌ی همراهی نمود. مردمی که به دعوت اصلاح طلبان وارد عرصه انتخابات شدند، هزینه سنگینی برای رای‌شان پرداخت نمودند. نمی توان بر آن همه کشته دادن‌ها و زندان رفتن‌ها چشم پوشید و دوباره دست در دست کسانی گذاشت که خون فرزندان این سرزمین را ریختند و در مدت دو سالی که گذشت، هیچ اقدامی برای جبران ظلم و ستمی که بر مردم روا داشتند،نکردند٬ همانگونه که در قبال جنایت‌های پیشین خویش نکردند.
ازسوی دیگر، با وجود محدودیت‌هایی همچون نظارت استصوابی، یک‌دستی و هم‌دستی مجریان و ناظران انتخاباتی، فضای بسته‌ی سیاسی کشور و عدم امکان فعالیت احزاب و روزنامه ها، امروزبرگزاری و تحقق انتخاباتی آزاد و سالم و عاری از تقلب به هیچ عنوان ممکن نیست و بر فرض محال در صورت تحقق، با وجود انسداد سیاسی حاکم در ساختار سیاسی کشور، فربه شدن نهادهای انتصابی،و در مقابل، نحیف شدن نهادهای انتخابی نظام و قدرت گرفتن بی رویه‌ی نهادهای نظامی و شکل گرفتن محفل های متعدد امنیتی و اقتصادی، عملا هیچ کاری از منتخبین مردم برنمی آید همانگونه که از دولت های هفتم و هشتم و مجلس ششم در شرایطی به مراتب بهتر برنیامد.  پیداست که مسئولیت شرایط پیش آمده و پیامدهای مربوطه صرفا بر عهده حاکمیتی است که همواره در پی مهندسی انتخابات بوده و نه نیروهای دمکراسی خواهی که مطالبه اصلی شان مراجعه واقعی به صندوق های رای است اما امروز ناگزیر از تحریم انتخابات نمایشی حکومت شده اند.
لذا همانگونه که میر حسین موسوی درآخرین پیام و در آخرین فرصت از درون زندان محصورش نوشت امیدی به انتخابات و شرکت در آن نیست. و نیز، همانطور که در پیام اخیر مهدی کروبی و همچنین بیانیه ۳۹ زندانی سیاسی  نیز منعکس شده است، انتخابات فرمایشی مجلس از هم اکنون محکوم به شکست است و آخرین تیر بر پیکرجمهوری اسلامی خواهد بود و از این پس، با تابوت جنازه‌ای مواجه خواهیم بود که بر دستان اقتدارگرایان  سنگینی می کند و روز به روز بر تعفن و فسادش افزودهخواهد شد. در این شرایط، گروههای سیاسی یا کاندیداهای منفردی که به هر نحوی با مشارکت در انتخابات  زیر این تابوت را بگیرند چیزی جز بی آبرویی برای خود به ارمغان نخواهند آورد. اما نگرانی آن جاست که این افراد بخواهند از سرمایه و اعتبار جنبش سبز، برای رسیدن به مقاصد انتخاباتی خویش هزینه نمایند. ما شدیدا نسبت به این موضوع هشدار داده و از مجموعه های فعال در قالب جنبش آزادی خواهی مردم ایران می خواهیم که با مرزبندی صریح و بیان مواضعی آشکار، مانع از به حراج گذاشته شدن سرمایه های والای این جنبش شوند.
همچنین معتقدیم که تنها عدم شرکت در انتخابات کفایت نکرده و می بایست تحریم فعالانه آن به صورت جدی و توسط نیروهای فعال در جنبش سبز دنبال شود به نحوی که عمل تحریم از سطح بیانیه ها فراتر رفته و منجر به نمود عینی در سطح جامعه شود. بدیهی است که موثرترین استراتژی پیش روی نیروهای دموکراسی طلب، مشروعیت زدایی از نمایش انتخاباتی حاکمیتی است که تن به انتخاب و رای مردم نمی دهد. مشروعیت زدایی از حاکمیت و نمایش های انتخاباتی اش نیز، بدون توسل به ابزارهای مقاومت مدنی شدنی نیست. مهمترین عامل در انتخاب روش مناسب برای مقاومت مدنی در مقابل سناریوی انتخابات، به صحنه آوردن شهروندانی است که تن به نمایش انتخاباتی حاکمیت نداده اند. گروه های فعال جنبش سبز می‌توانند با همفکری اعضای فعال، سعی در یافتن کنش هایی کم هزینه برای عینیت دادن به تجمعات مخالفان چنین انتصابات فرمایشی­ای داشته باشند. بروز بیرونی و عینیت دادن به چنین اعتراضاتی، الزاما منوط به راهپیمایی خیابانی نیست و می توان ایده های کاراتری همچون تجمع مخالفان در مکان هایی ویژه (مانند اماکن زیارتی و تفریحی) و یا راه های ابتکاری دیگری یافت تا مانع از آن شد که جمعیت وسیع تحریم کنندگان انتصابات حکومتی در آمارهای ساختگی حکومت گم شوند. دست یابی به کاراترین ایده‌ها، منوط به ایجاد فضایی است که در آن نیروهای فعال جنبش از موضع انفعالی تنها عدم شرکت در انتخابات فاصله بگیرند و به جای آن تحریم فعالانه‌ی انتخابات نمایشی و فرمایشی را در پیش گرفته و از فرصتی که احتمالا با گشایش نسبی فضای سیاسی جامعه در ایام منتهی به انتخابات بوجود می آید برای بروز کنش‌هایی عملی و موثر بهره‌ی کافی و هوشمندانه ببرند.

1- در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس ahmadsaidi8808@gmail.com ایمیل نمایید.


...........................................................................

دوشنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۱۱


لذتی که در اعدام هست در عفو عمراً نیست!



این نظام که از این قدم‌های موفق هرروز و هرشب چه علنی وچه در خفا زیاد برداشته ومسلماً آخری‌اش هم نخواهد بود و تا جمهوری اسلامی هست از این قدم‌های موفق هم خواهد بود و چونکه اعدام کردن موجب سلامت و سازندگی جامعه می‌شود ما پیشنهاد می‌کنیم تا از این به بعد بجای وازه نادرست وزیر دادگستری بگویند: وزیر سلامت وسازندگی جامعه!
این کشورهای غربی که اصلا نمی‌دانند اعدام خصوصاٌ از نوع «در ملاء عام» چطور باعث سلامت و سازندگی جامعه می‌شود و طبیعتاً مردم غرب هم از تماشای چنین مراسمی محرومند ونمی‌دانند که اعدام در ملاء عام چه کیفی دارد و خوب ,برای همین است که علاقه‌ای هم به جرم وجنایت از خودشان  نشان نمی‌دهند و روز به روز هم دارند پسرفت می‌کنند و اما ما که صبح کله سحر روزمان را با اعدام در ملاء عام شروع می‌کنیم ومردم غیور و همیشه در صحنه ما همین‌که خبر می‌شوند که فردا یک جایی می‌خواهند مراسم اعدام برگزار کنند شب خوابشان نمیبرد و همان‌هایی که برای کارهای مهمشان خوابشان می‌افتاد، مثل برق از خواب بلند م‌یشوند تا مبادا این مراسم عبادی سیاسی را از دست بدهند، اصلا  خود همین زندانی‌ها که بیشترشان اعدامی هستند در وصیت‌نامه، خودشان در خواست می‌کنند که در ملاء عام اعدام شوند و دلشان می‌خواهد مردم بیشتری تماشایشان بیایند. همین خودش باعث می‌شود که مردم به طور چشمگیری به جرم و جنایت بیشتر علاقه نشان دهند، نمونه‌اش یک پسر بچه نیم وجبی می‌رود با یک چاقو قویترین مرد جهان را ناکار می‌کند، که در هیچکدام از رژیم‌های گذشته چنین اتفاقی نیفتاده و تجاوزها هم که قبلا تکی یا احیاناُ زوجی بود به گروهی و دسته جمعی ترقی کرده و اینها فقط و فقط آرزویشان همین است که روزی در ملاء عام اعدام بشوند، اینها از برکات جمهوری اسلامی است که این دشمنان قسم خورده چشم دیدنش را ندارند و مخالفت می‌کنند و اینها همه نشان می‌دهد که  کارمان درست است...
البته ما همه اینها را همینجوری و الکی بدست نیاورده‌ایم سالها و قرن‌هاست که داریم فرهنگ‌سازی می‌کنیم مثلاُ همین قمه‌زنی ویا  تعزیه‌خوانی را ببینید تعزیه که مثل سریال‌های تلویزیون خودمان نیست که  توی یک آپارتمان مجلل و با اثاثیه مدرن و از اول تا اخرش قصه عشق و عاشقی ولاس خشکه زدن‌ها و خواستگاری و عروسی باشد، تعزیه روی یک زمین لخت و پتی و همه‌اش قصه نیزه و شمشیر و سنان و سر بریده و گلوی خونین و نمی‌دانم دست بریده و کشت وکشتار و تکرار مکرر صحنه‌های قتل است در واقع صحنه اعدام امام حسین و یارانش توسط یزید، مردم هم روز عاشورا تا ظهر امام حسین و یارانش را نکشند و پلوشان را هم نخورند ول کن نیستند و خانه‌شان برو نیستند و این ریشه در فرهنگ غنی اسلامی ما دارد و خود به‌خود موجب سلامت و سازندگی جامعه است، چون غربی‌ها از این‌ها را ندارند و ما داریم  اینها معنی‌اش این است که کار ما درست استالبته به گفته آغا امام امت خیلی کارش درست‌تر بود.
.............................................................


شنبه ۸ اکتبر ۲۰۱۱



شعری بسیار زیبا 
شعری که به گفته اقای نبوی آدم احساس میکند اتفاقی در عالم شعر افتاده است . گرچه من نمیدانم که شاعر این شعر واقعا زیبا کیست ,ولی هر که هست شاعری بسیار توانا ست .این شعر را بخوانید و هر جا که توانستید منتشر کنید

همیدون شنیدم ز دهقان پیر/ که پایان خرداد و آغاز تیر
گل و بلبل و سنبل آمد به دشت/ به سالی که خوانیش هشتاد و هشت
به تخت کیانی کله برنهاد/ شهنشاه " محمود احمدنژاد"
همه انجمن گل بر افشاندند/ بر او بر همه آفرین خواندند
که ایدون به زور بسیج و پلیس / بمانی به جمهور مردم، رئیس
کز ایران به دور تو شد بر فضا / زن و موش و کرم و امید از قضا
همانا به گیتی نداری تو جفت / غلط کرد هر کس که جز این بگفت
کت شاه،آن روز طوسی بدی / به عضو اندرونش عروسی بدی
بفرمود تا خوان بیاراستند / همه دوغ و رامشگران خواستند
نهادند بر خوان، کباب بره / همه دیس های چلو با کره
همی جوجه بر سیخ، گریان شدی / بسی برگ  و کوبیده بریان شدی
پلوها همه یافته پرورش / دگر قیمه و قورمه سبزی خورش
ز فرط کباب اندر آن بزمگاه / نکردند زی قورمه سبزی نگاه
هم از مهر، دادند بر شاکیان / به هر یک، دو تا بیضه ی ماکیان
پس آن میر خنیاگران در رسید / همانی که خوانیش " حاجی سعید"
چو غرید و بنهاد بر گوش، دست /  به یکباره دیوار صوتی شکست
ز بانگش نه تنها ری و لشکرک / که شد زهره بر چرخ، زهره ترک
چو زد نعره، انگشت رزمندگان / همه رفت در گوش یا در دهان
وز آن صوت داوودی از حنجره / همه شیشه بشکست بر پنجره
نشستند بر سفره نام آوران / همه دست زی سینه بردند و ران
بر این دست محمود، " الهام" بود / که نوشنده ی دوغ از جام بود
بر آن دست دیگر، یل اسفندیار / رحیم مشایی، گو نامدار
همه ریش ریش و سبیلا سبیل / دلیران  و گردان و از این قبیل
وزیری هم اندر زمان، رفت تفت / سر سفره ی مردمان، برد نفت
چو آن سفره ها نفت مالی شدند / همه خلق، حالی به حالی شدند
همه چیز شفاف و آنلاین بود / تو گویی که روز ولنتاین بود
چو گشتند از آن خوان، یلان، نیم سیر / ز صندوق ارزی برآمد نفیر
چو یک بهره خوردند، چیزی نماند / به صندوق ارزی پشیزی نماند
بشد شاه محمود را پاره چرت / که باقی است ما را دو و نیم قورت
سخنگوی خوالیگران عرض کرد / که چیزی نداریم جز کیک زرد
بیارم کز آن کیک رنگین خورید؟ / به بالای آن آب سنگین خورید؟
دو دیگر، یکی آش خوش طعم و رنگ / که دستور پختش رسید از فرنگ
یکی آش آمخته از دشمن است / که بالای آن یک وجب روغن است
گر ایدون کسی طالب و پاش هست / بداند که در مطبخ آن آش هست
چنین داد پاسخ که ای نیکمرد / چقدر آب سنگین و آن کیک زرد؟
از این خانه بیرون کن اوباش را / بیار آن گهی کاسه ی آش را
ز بیگانه منزل بپرداختند / یکی سفره ی آش انداختند
دلیران و گردان گردن فراز / دو تا کاسه خوردند و خوردند باز
وز ایشان، گو پیلتن، بذرپاش / اباکله افتاد در دیک آش
ابا مهر و اخلاص و بی دشمنی / بخوردند از آن آش آهرمنی
بخوردند و یکباره با های و هوی / بزرگان به آروغ نهادند روی
چنین گفت محمود احمد نژاد / که مرخلق را داد بایست داد
چه نیکو حماسی، عجب غزه ای / چه آشی، چه طعمی، عجب مزه ای
که سید حسن یار ما یادباد / " هنیه " برو بومش آباد باد
(دوبیتی که فرمود، بی مزه بود / که آن آش بی ربط با غزه بود)
به نرمی، سپس گفت فراش را: / بگو تا چه کس پخته این آش را
که از کودکی تا به ایام جنگ / نخوردیم آشی بدین طعم و رنگ
چو بگذشت از این گفت و گو اندکی / هم از جانب مطبخ آمد یکی
تمیز و مرتب چو اهریمنان / به کردار و گفتار جنتلمنان
خوش اندام و خوش صورت و خوش لباس / چو آلن دلون زشت و در کل قناس
به شاه آفرین کرد چون نوچه ها / روان گشت آب از لب و لوچه ها
چنین گفت با شاه پیروز بخت / که پاینده بادا تو را تاج و تخت
زیند از تو بی دردسر، یکسره / بسیجی و سوسول و گرگ و بره
از آن دم که بستی تو بر غرب ، درب / گرفتار بن بست گردید غرب
فلسطین و ایران چراغان شدند / همه غربیان، درب و داغان شدند
وگررونقی داشت بازارشان / به دست تو، گاییده شد خوارشان
همه کشوری رفته لنگش هوا / جز ایران زمین و ونزوئلا...
چه پاداش خواهی ز من؟، شاه گفت / جوانک بخندید و گفت از نهفت:
چه پاداش از این به که دربارگاه / زنم بوسه بر کتف و بازوی شاه
نظر کرد محمود در او یکی / به نرمی بخندید و گفتا: زکی
بگیرید این دیو ناپاک را / خودم خوانده ام وصف ضحاک را
تو خواهی که با بوسه افسون کنی / ز کتفم دو تا مار بیرون کنی
خیالت رسیده که من اسکولم؟ / خلم ، بی شعورم، خرم، املم؟
اگر من چنارم، تو ترتیزکی / سزاوار زندان کهریزکی
همین آش و بوسیدن و کتف و مار؟ / خودم ختم شم، کس کش کونده خوار
نه اون خایه مالی، نه این گه خوری / د زر زر نکن کون کش پیزری
بشین تا بگم هنگ سوم بیان / هم الانه می دم ننه ت رو بگان
سپارم که در را ه ترمز کنند / به تو، توی ماشین تجاوز کنند...
به بیچارگی، بخت برگشته دیو / بیفتاد در پای ایران خدیو
چنین گفت با خسرو تاجور /  که گه خوردم ایدون ز من درگذر
یکی کس کش بی پدرمادرم / همانم که گفتی وز آن بدترم
تو آن شهریار گرانمایه ای / که پر زور و ناترس و با خایه ای
همه رافت و مهرورزی تو راست / همان اعتبارات ارزی تو راست
وجودم همه بر زمین گشت پخش / خطایی که رفته ست بر من ببخش
چنین داد پاسخ که ای تیره بخت / مکن عز و چز پاشو از پای تخت
د حالا که دست تو رو شد برام / یهو یادت اومد بیفتی به پام؟
تو مزدور جاسوس آدم فروش / به دستور آن بی پدر جورج بوش
شدی یار غار رضا پهلوی / که همراه کروبی و موسوی
بیایید و پا توی کفشم کنید؟  / اگر سرخ بودم، بنفشم کنید؟
خلاصه محاله امونت بدم / کمی صبر کن تا نشونت بدم
به پاسخ ، دهان باز ناکرده دیو / برآمد ز گردان مجلس غریو
که این دیو" ددمنشه ی" بدگهر / به ما کیر خواهد زدن سر به سر
پس از سین وجیم و پس از جیم و سین / همی سر درآورد دیو از اوین
چو دیو همایون درآمد به بند / بدان بند زندان، نظر درفکند
به یک گوشه کز کرده حجاریان / چو برگشته چکهای بازاریان
دگر تاج زاده، یل ارجمند / که بنشسته چمباتمه توی بند
در آن سوی دیگر که آماده بود / مگر زید آبادی افتاده بود
همان ابطحی، سوی دیگر بدی / که پهلوی او عطریان فر بدی
کسی کاو همه جرم کرده قبول / ابا میل و بی قرص و بی آمپول
همانی که بی هیچ کپسول و قرص / به رغبت شده عاشق بازپرس
به این گوشه، لیلاز و اندرکنار / صفایی – فراهانی نامدار
درآن گوشه بهزاد در کند بود / که بیچاره بر آلتش سوند بود
بدین سمت ، باقی و قوچانی اند / که هم تخت فتاح سلطانی اند
در آن سمت دیگر، یکی نیز بود / که رویش به عیسی سحرخیز بود
نبود اندر آن بند، اما اثر / ز شیرین و مهناز و شیوا نظر
- که طفلی به جا ماند" آهاری" اش / بیاوردم این جا به ناچاری اش-
پس آنگه بدانست کان دختران / مقیمند در واحد خواهران
یکی واحد شیک و پیک و تمیز / که " کمپوت گیلاس" نامند نیز
چو بگذشت از این ماجرا، روزچند / به زندان درآمد شه ارجمند
برفتند محمود و پیمانیان / به پرسیدن حال زندانیان
چو نزدیک بند سیاسی رسید / همه بند را لنگ لنگان بدید
از آن جمع هر کس که آمد جلو / همی خورد مانند مستان تلو
همه چشمها سرخ و لب پر ز باد / به هنگام رفتن گشاداگشاد
بپرسید کاین جا در این بند و بست / " برندی" و " ودکا" نیاید به دست
نه مشروب ولز و نه محصول راین / نه خود ویسکی هست و نه شامپاین
نه ایدون بدین " جا تکیلا" بود / تکیلا خوراک شکیلا بود
-الهی به جنت شود حور من / که این جا " شکیرا" ست منظور من-
در این بند لیک از عقب تا جلو / گمانم همه خورده اند آبجو
وگر زان که نه آبجو می خورند / چرا همچو مستان تلو می خورند؟
چنین داد پاسخ نگهبان بند / که ای شاه با دانش ارجمند
هم اینان که محتاج گرمابه اند / همه مست بطری نوشابه اند
در این جاست بطری طبق بر طبق / ولی نیست در هیچ بطری، عرق
همیدون به بطری، نه باده بود / که نوشابه خانواده بود
نظر کرد محمود و چون بنگرید / همان دیو را بین ایشان بدید
چو نیکو نظر کرد و بشناختش / تحول در او دید و بنواختش
به ناچاری آن دیو برگشته روز / ابر پاچه ی شاه مالید پوز
شه از لطف، زد بر سرش تپ و تپ / به تشویق و زد نیز با دیو، گپ
که آخر پسرجان، دریغ از تو نیست / که در بین ایشانت بایست زیست؟
مگر داشتی با کسی مشکلی ؟ / جوانی به این خوبی و خوشگلی؟
نمی شد به جای کلاس بریج / بشی جزو انصار و عضو بسیج؟
چرا عمرت این گوشه مالیده شه؟ / ننه ت توی این بند گاییده شه؟
همه ش گیم و کافی نت و ول پری / ژل و ژیلت و کیش و قرتی گری
بگم؟ رفته بودی سر پل... بگم؟ / تو رو با لگد توی پاترول... بگم؟
بگم، اول شهرک، اون دختره؟ / بگم ، گفته بودی: نرم ، می پره؟
...که گازش گرفتی و گفتی: سگم! / تو واسه م عزیزی، بگم یا نگم؟
جوان آفرین کرد بر هوش اوی / عرق شد روان از گل و گوش اوی
بگفت : ای جهاندار پیروز بخت / بزرگان به دیوان نگیرند سخت
اگر بوده ام فتنه، حالی نیم / من آن آدم پارسالی نیم
چو با بازجو در تعامل شدم / به کلی دچار تحول شدم
شد اسرار مخفی به من منجلی / همه، با همان بطری اولی
هم اینک تو را تا ابد چاکرم / هم از بازجویان خود شاکرم
که این جا، نه بند سیاسی بود / یکی دوره ی خودشناسی بود
نمی آمد ار قصه ی حبس، پیش / کجا با خبر بودم از کار خویش؟
خدا خواست تا بخت من یار شد / که من تازه شصتم خبردار شد
که یک ژرمنی مرد پاریسی ام / خبرچین و جاسوی بی بی سی ام
گرفتم ز باراک اوباما دلار / که از خاک ایران برآرم دمار
ابا رنگ نارنجی و خردلی / یکی انقلابی کنم، مخملی
بدان موسوی، رادمرددلیر/ بگویم که: " رای منو پس بگیر"
به خون کسان، دستم آغشته شد / " ندا " را همان جا...خودش کشته شد
خود خاتمی، توی آن دار و گیر / به ماشین کروبی انداخت تیر
در آن فیلم ها، خون آن دسته جات / سوس گوجه بودند و پرمنگنات
کسی زیر ماشین نرفت ای شگفت / یکی با فتوشاپ زیرش گرفت
مقصر من و بچه هاییم و بس / همین چند تا خار و خاشاک و خس
به من بازجو، کرد یادآوری / پس از آن رسیدیم به خودباوری
همین" جنبش سبز" ما کیستیم؟ / هفشده نفر بیشتر نیستیم
بگو روی هم: با رضا پهلوی / من و جورج و کروبی و موسوی
اگر مانده باشند، توک تکند / که آن هم دو تا بچه ی شهرکند
اگر غنچه باشیم، اگر خار و خس / خلاصه همین چند تاییم و بس
چو دیدیم آموزش و پرورش / بیا جان مولا و از ما بکش!
خر و گاو و مرغ و خروس توایم / همه سر به سر دست بوس توایم
همی خواست تا از در عذرخواه / زند بوسه بر دست محمودشاه
جوان بندگی کرد و چشمان ببست / لبان را بیاورد نزدیک دست
جهاندار محمود، چون این بدید / تعارف کنان، دست واپس کشید
چو دستان محمود بر خایه بود / همان دست را ، خایه ، همسایه بود
جوان بی خبر بود از احساس اوی / بزد بوسه بر عضو حساس اوی
همی از سر بندگی چندبار / بزد بوسه بر خایه ی شهریار
کجا سی – چهل قبضه چیز بلند / برآمد از آن خایه ی ارجمند
چو بیرون ز تخم همایون شدند / دریدند شلوار و بیرون شدند
به تیزی، خدنگ و به تندی پلنگ / به پهنا، نهنگ و دارازا، شلنگ
چو سر برکشیدند، چون جانیان / فتادند دنبال زندانیان
چو آن کرم خود ریخت دیو پلنگ / بشد همچو دود از میان ناپدید
چنان حمله بردند کیران به گاه / که از ترس شان، خشک شد کام شاه
همی فرق مظلوم و ظالم نماند / یکی زان میان، ساق و سالم نماند
چو کامل، همه بندیان را سپوخت / به زندانیان، شاه را دل بسوخت
چو ماران، برآورده شد کام شان / بخفتند و شد گاه آرام شان
بشد کوچک آن عضوهای دراز / بدان خشتک شاه گشتند باز
تبیره زدند از در گنج و بخت / شهنشاه برگشت زی پایتخت
ز هر سو طبیبان فراز آمدند / وگر رفته بودند، باز آمدند
شهنشاه بنشست بر تخت عاج / به گردش طبیبان به کار علاج
یکی گفت: از آن جا که سر برکشید / مر این عضوها را بباید برید
غمی شد دل شاه از آن گفت اوی / از آن حرف بی ربط یا مفت اوی
طبیب دگر گفت با اخم و تخم / مبادا بر اینان رسد چشم زخم؟
همی ترسم این خایه ی ارجمند / ز چشم حسودان ببیند گزند
گزندی به عضو شهنشه مباد / یکی عضوت از خلق، کوته مباد
بگفتا طبیبی ز اقصای رم: / بر اینها بباید زدن کاندوم
که عضو همایون شاه جهان / بماند ز "اچ. آی. وی" در امان
پس از او بیامد طبیبی مشنگ / بگفتا که: ای شاه با فر و هنگ
" منه در بغل آش آلوچه را / به مطبخ میفکن ره کوچه را
کز افسار زنبور و شلوار ببر / قفس می توان ساخت، اما به صبر..."
شهنشه بخندید از آن حرف مفت / به بیچارگی رو به او کرد و گفت:
" نبینی که بدبخت و درمانده ام؟ / من این شعرها را خودم خوانده ام
چه درمان کنم، کاندرین دارو گیر / ز هر تخم برخاست ده- بیست کیر"
چنین است رسم سرای بلند / یکی مایه دار و یکی مستمند
یکی را دهد خرزه، یک متر و نیم / سپید و بلند و سطبر و ضخیم
یکی عضو دلخواه تو دل برو / چو روسیه دارای حق " وتو"
یکی را دهد دولی، آن نیز کج / کند ساکنش یبن تهران – کرج
یکی دول کوتاه بد منظرا / کبود و کج و کوله چون خنجرا
چه دولی که هنگام بوس و کنار / " همه آن کند کش نیاید به کار"
هرآن گه نظر سوی پایین کنم / بر آن مرد دلاک، نفرین کنم
کنون گوش کن تا شکایت کنم / ز دلاک کس کش، حکایت کنم
همه جرم دلاک باشد، نه غیر / نبینی تو ای مرد دلاک، خیر
ز دستت مرا خون دل، شد خورش / حواست کجا بود وقت برش؟
چرا کج بریدی تو عضو مرا؟ / ببین، اه اه ... آخر چه گویم تو را؟
مرا رشته ی درد دل شد دراز / کنون بر سر قصه گردیم باز
چو پیروز شد اختر بد سرشت / شریعتمداری به کیهان نوشت
مگر من نگفتم که ای نامدار / دهد آخر این کیر، دست تو کار؟
تو را جزو اموال ملی ست کیر / بر آن کیر، تصمیم تخمی مگیر
به دانشوران، از ذکر، ذکر کن / سر صبر، بنشین سرش فکر کن
مگر زان تهی عضو بالا بلند / به مردم رسد خیری، ای هوشمند
پس آن گه بیامد نگهبان قصر / همان ساعت پنج، شش ، هفت عصر
بگفتا اجازت گر ایدر بود / حکیمی جهاندیده بر در بود
خبردار گردیده آن شصت اوی / که درمان شاه است در دست اوی
به تلبیس، آن دیو نیرنگ ساز / حکیمی شد و پیش شه گشت باز
بیامد به درگاه، دیو لئیم / چو فرزانگان کرده خود را گریم
نخست آفرین کرد بر جان شاه / خداوند اقلیم و دیهیم و گاه
که محمود را بخت، پاینده باد / بدو رای مردم فزاینده باد
همان چوب خشم تو، چون رعد و برق / رود صاف درپاچه ی غرب و شرق
نطنز تو گردد، چو" فردو" به قم / پر از سانتریفوژ و بمب اتم
تو را گردد از خوشگلی، حور، میخ / به جنت، کشی جوجه حوری به سیخ
به حرف حساب تو از رادیو / به پیش تو لنگ افکند کاسیو
" برد پیت" و " دی کاپریو" کیستند؟ / که در تیپ، تخم توهم نیستند
بگو تا کند تف به " شیمون پرز" / برای وصالت" جنیفر لوپز"
تو مردی و سرمایه ات خایه است / همی مردی خایه، سرمایه است
تو ایدون شبانی، رعیت، رمه / چو سلطان تویی کون لق همه
از این گفته، محمود فرمود حال / ولی گفت کای کون کش خایه مال
نگه کن یکی نرم، زی ران من / نبینی که خوابند کیران من؟
چو این عده از خواب، سر برکشند / جهانی به خاک و به خون درکشند
ز بیداد ایشان بر این بوم و بر/ نه ماده به ماند ایدون، نه نر
چو خایه، عرب باشد ایدون ز بیخ / کشد آشنایان ما را به سیخ
ور ایدون به کابینه، کیران من... / دریغا، دریغا وزیران من
وزیران زیبای خوش عطر و بو / همه خوشگل و خوردنی، چون هلو
وز آن ترسم، ایدون که با عربده / بریزند در کوی دانشکده
دو دیگر چه سازم، گر این دوستان / کند فیل شان یاد هندوستان؟
یکی شان شود نیمه شب، شاخ من / کند کله در سنب و سوراخ من
همی خواهم ایدون که زین اضطراب / به ایشان دهم مدتی قرص خواب
گرفتار سردرگمی شان کنم / پس آن گاه، وازکتومی شان کنم
از این گفته، شد دیودانا، غمی / که : ای شاه، حیفت نیاید همی؟
کجا مرد از کیر خود سیر نیست / یکی در جهان چون تو چل کیر نیست
همیدون بدان فخر کن، فی المثل / ببر با خودت سازمان ملل
زن هر که بیند کمال تو را / زند بر سر شوی، مال تو را
که گر کیر، این است، مال تو چیست؟ / همان مال تو غیر شومبول نیست
رسد نامت از پشت ماهی به ماه / که این است محمود چل کیرشاه!
وگر ترسمی از آن که سر برکشد / جهان را به آتش، سراسر کشند
بگو تا به صبح و به ظهر و به شام / به هر وعده قبل از غذا، یک کلام
بیاید چهل خواهر از مردمان / ز هر جای عالم، یکی در میان
-همه خواهر غیر هم کیش را / همان مردم دیگر اندیش را-
به امداد خدمتگزاران خویش / بینداز در پیش ماران خویش
بدین شیوه ای خسرو دادگر / به کام تو گردد جهان، سر به سر
تو خوار جهان، گر توانی شمارد / حدودا" شود نصف شش میلیارد!
پس آن گاه بر تخت شاهی بپای / همه روز و شب،خوار مردم بگای!
" ایا شاه محمود کشور گشای / ز کس گر نترسی، بترس از خدای"...


...................................................................................................